أشهد أن بی کسی؛ الله اکبر بی کسی / لافتی الا دلم لاسیف الا چشم تو
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

شعر طنز

ـ شعر طنز:

عکس فوری:

با درِ خانه؛ عکس میگیریم

با بُرس، شانه عکس میگیریم

غیرِ آن عکس ها که میدانید!

با لب و چانه عکس میگیریم

آشنا خسته گر بگردد با

فردِ بیگانه عکس میگیریم

ما به هرجا که میرویم اول

زود یکدانه عکس میگیریم

منتظر تا پرندگان بروند

بعد با لانه عکس میگیریم

گاه پیش آمده که با اتوبوس

توی پایانه عکس میگیریم

او و رایانه عکس میگیرد

ما و یارانه عکس میگیریم

داخل پارک، در توالت ها

سمتِ مردانه عکس می گیریم

گاه پیش آمده که تنها با

میزِ صبحانه عکس میگیریم

بس که تنها شدیم با سگ ها

توی ویرانه عکس میگیریم

شمع را میکشیم و بعدش با

بالِ پروانه عکس میگیریم

االغرض دشمنِ همیم اما

هی صمیمانه عکس میگیریم

امیرحسین خوش حال

کانال اشعارم: @Ahkhoshhal



نوشته شده توسط :امیر حسین خوش حال
جمعه 31 فروردین 1397-05:08 ب.ظ
نظرات() 

دلنوشته و شعر

ـ دلنوشته و شعر عاشقانه اش:

سلام به شما خوبان.

گاهی به زندگی ی بدونِ عدد فکر می کنم. اگر اعداد نبودند چه پیش می آمد؟. « چند سالته؟ چند کیلویی؟ چقدر پول میگیری؟ چه ساعتی میای؟ نفر چندمی؟ شماره ی تماست چنده؟ » همه ی این ها عدد می خواهند. « 0123456789 » همین عددهای محدود همه ی دنیا را گرفته اند  و ساخته اند. همین ها باعث تفاوت ها شده اند و به یکی برچسب « پولدار » زده اند و به یکی برچسب « فقیر ».

« عدد » کارم را سخت می کند. غرقِ در آن شدن ناراحتم می کند. خیلی ها که زود ریز و درشت های عددی را جواب می دهند فکر می کنند فوق العاده اند و نابغه اند و چقدرکارشان درست است ( که البته از دید خیلی ها هم هست ) اما از نظر من هیچ ارزشی ندارد این کار. خب ماشین حساب زودترش را انجام می دهد. قطعن از نظر خیلی ها هم دغدغه های من و شرایط من و کارهای من بی ارزش است. این سلیقه ی من است و حرفم تأیید گفتارم نیست. حرف این است که این دیدگاه من است.

عشق و مسائلش تنها چیزی ست که به نظرم عدد ندارند. می گوییم: « خیلی دلم تنگ است. خیلی دلم گرفته است. خیلی فلانی را دوست دارم و ... ». دیگر از اعداد استفاده نمی کنیم چه خوب. دیگر حساب و کتابِ مالی نداریم چه خوب. دیگر همه چیز بی عدد می شود چه عالی. می گوییم: « آخ اگر تو نباشی خیلی دلم میگیرد ». نمی گوییم: « در نبودِ تو 6445475486638963 بار حالم گرفته می شود ». بگذریم مزخرف گفتم و می گویم.

الان که دارم این مطلب را می نویسم هوا فوق العاده شده است. فکر کنم دمایش 9 درجه باشد، میخواهم کاپشنی که 560 هزار تومن خریدم را بپوشم با نیم بوت های 1 ملیون تومنی ام. بعد شال گردن 200 تومنی ام را ببندم و دو سه ساعت در خیابان بچرخم. باید یک فندک با دو بسته سیگار هم بردارم و عابر بانکم ( که 2 ملیون و سی صد و شصت و پنج تومن پول دارد ) را در جیب مبارک بگذارم. 35 تومن هم پول نقد دارم. فکر می کنم کفایت کند برای ولگردی. شماره کارتم را باید به چند نفر بدهم تا برایم پول بریزند. 108 تومن قبض گازِ خانه شده است. از 3 شعری که برای فلان روزنامه فرستاده ام یکی سانسور شده است. می گویند بیت 4 و 5 سیاسی ست. باید تا قبل از ساعتِ 5 بامداد برگردم چون صبح ساعت 8 فلانی می آید دنبالم تا با هم به 40 کیلومتری خانه برویم. عدد عدد عدد عدد عدد عدد عدد عدد...

 

ـ و این شعر پیشکش به شما که نازنین هستید:   

دل به دریا زده ام کاش به دادم برسی

باغِ سرمازده ام کاش به دادم برسی

بی قرارِ تو شدم کاش ثباتم بدهی

کاش « وقتِ سحر از غصه نجاتم » بدهی

به خیالم زده تا ثانیه ها را بکُشم

بروم، پشتِ سرم فرضیه ها را بکشم

من عقابی شده ام ساکنِ مرداب شده

منم آن رود که خشکیده و بی آب شده

( هواپیما بدجور تکون خورد، الان ثابت شد و ادامه ی شعر )

خب خطر رفع شد و باز من و فکر و خیال

جای خالی ی شما داخلِ پروازِ شمال

به خیالم زده از دربِ خروجی بپرم

بعدِ آن پخش شود بین خبرها خبرم

ترس دارم پدر از غصه زمینگیر شود

نکند « عاطفه » از غصه ی من پیر شود

نکند مادرِ من... آه چه تصمیم بدی

تو جدایی ز من و آه چه تحریم بدی

من خطرناکم و تو بعدِ خبر هیچ مگو

بعدِ « من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو »

من از این جا بروم روزِ تو شب خواهد شد

خونِ من داخلِ کیفت رژ لب خواهد شد

مردی افتاده وسط، کاش به دادش برسی

آدمی آخرِ خط... کاش به دادش برسی

امیرحسین خوش حال

آدرس کانالم: @ahkhoshhal



نوشته شده توسط :امیر حسین خوش حال
جمعه 17 فروردین 1397-06:53 ب.ظ
نظرات() 

دلنوشته و شعر

دلنوشته و شعر عاشقانه:

ـ به چی فکر می کنی؟

ـ به تو

ـ به من؟

ـ نه، به تو

ـ حالت خوبه؟

ـ چطور؟

ـ میگم به چی فکر می کنی؟

ـ گفتم که به تو

ـ خب مگه جز من کسی این جاست؟

ـ نه

ـ پس به من فکر می کنی

ـ گفتم نه، به تو فکر می کنم

ـ یعنی چی؟

ـ تو برای خودت منی، برای من تویی

ـ چیزی مصرف کردی؟

ـ آره

ـ چی؟

ـ شعر

ـ جدید اومده توی بازار؟

ـ نه قدیمیه

ـ از شیشه بهتره؟

ـ به پنجره نزدیکتره

ـ کِیا مصرفش می کنی؟

ـ همیشه

ـ با کی؟

ـ با خودم

ـ اگه بهت نرسه؟

ـ من بهش می رسم

ـ توهّم زاست؟

ـ تا توهم چی باشه

( بوق بوق بوق.... )

ـ الو مامان؟ خوبی؟ امیرحسین مصرف کننده شده

ـ وای خدا مرگم.

ـ چی مصرف میکنه؟

ـ شعر

ـ این چه کوفتیه باز؟ جدیده؟

ـ میگه نه قدیمیه

ـ ببین دخترم ما چقدر صاف و ساده ایم اصلن اسمش و نشنیدیم

ـ حالا چه کار کنیم؟

ـ گور باباش ولش کن. بذار اینقدر مصرف کنه تا بمیره

ـ پاشو ناهار بیا اینجا

ـ چی دارین؟

ـ کشک و بادمجون. راستی پسرخالت حمیدم میاد ناهار

ـ چه خوب

ـ آره باهاش صحبت کن زودتر طلاقتو بگیره

ـ واقعن میتونه؟

ـ آره وکیل کاردرستی شده، خیلیارو طلاق داده

ـ پس من زودتر میام

ـ راستی کتکت که نزده؟

ـ نه. از خونه رفت بیرون الان

ـ برو جیباشو بگرد ببین جنس توش نیست

ـ گشتم یک تکه کاغذ توشه که نوشته:

دل میبری ز من، با شال آبی ات

ماهی به شکل زن، با شال آبی ات

من عاشقت شدم، دریا لجش گرفت

دنیای من شدی، دنیا لجش گرفت

امسال رنگ سال؟ رنگ نگاه تو

امسال جاده ها دنبال راه تو

باغ پر از گلی با شال و روسری

امسال مانتوی آبی نمیخری؟

مانند شعری و من شاعرت شدم

تنهاترین حرم، من زائرت شدم

من ابر میشوم باران بشو، ببار

از ریل من برو تنهاترین قطار

با تو قدم زدم در کوچه ی خیال

با تو شود بهشت، مشهد پس از شمال

دنیای من پر از اندوه و ماتم است

دستان گرم تو در دست من کم است

من در کنار تو، رؤیای هر مسیر

پاییز میرسد دست مرا بگیر...

امیرحسین خوش حال



نوشته شده توسط :امیر حسین خوش حال
شنبه 4 فروردین 1397-05:09 ب.ظ
نظرات() 

شعر طنز

سلام به شما عزیزان.

خب باز هم سال نو دارد می آید. نمی دانم چرا از حال و هوای عید بدم می آید. دوست دارم بخوابم و بعد از عید بیدار شوم. شاید چون خیابان ها شلوغ می شوند این حس را دارم. یا شاید چون بعدش هوا گرم می شود این گونه می شوم. به هر حال حسی ست که هر سال با من بوده و شاید تا آخر هم بماند. اما برای شما بهترین ها را آرزو می کنم. امیدوارم همواره شاد و سالم باشید و پیشاپیش سال 97 هم بر شما مبارک. این شعر طنز هم تقدیم شما:

ـ سال 97 در یک نگاه!!:

می شود حال ها مزخرف تر

وضع اموال ها مزخرف تر

مانتوها می شوند عجیب و غریب

مدل شال ها مزخرف تر

می شود با عنایت ارشاد

نوع سریال ها مزخرف تر

می شود با همین روند امسال

از همه سال ها مزخرف تر

می شود در صدا و سیما هم

سبک جنجال ها مزخرف تر

می شود غیر چنجه و پاچین

جوجه و بال ها مزخرف تر

« درد عشقی کشیده ام که مپرس »

می شود فال ها مزخرف تر

امیرحسین خوش حال




نوشته شده توسط :امیر حسین خوش حال
سه شنبه 22 اسفند 1396-01:20 ق.ظ
نظرات() 

دلنوشته و شعر

دل نوشته و شعر عاشقانه:

هربار که وارد شهری می شوم؛ در پشتِ چراغ خطر یا دور میدان به آدم ها و ماشین ها نگاه می کنم. بعد به خودم می گویم که: « اگر تو این جا نبودی این چراغ سبز و قرمز نمی شد؟ این ماشین از این جا رد نمی شد؟ این مرد با پلاستیک خریدش از این جا عبور نمی کرد؟». راستش را بخواهید همه ی این اتفاق ها بدون حضور من هم رخ می داد... وَ بعد ناگهان دلم می گیرد.

با خودم می گویم که حتمن خیلی میدان و پیاده رو و کافه و رستوران و چراغ وجود دارند که من در کنارشان نیستم و آن ها هم دارند کارشان را انجام می دهند. حتمن خیلی صندلی وجود دارد که من رویشان ننشسته ام، حتمن خیلی آدم ها هستند که من با آن ها آشنا نیستم... وَ بعد ناگهان دلم می گیرد.

گاهی فکر می کنم که درختان و پیاده روها و کافه ها و رستوران ها و هتل هایی که با من خاطره دارند با خیلی های دیگر هم خاطره دارند و شاید بیشتر از من. به خانه ام فکر می کنم که قبل از من کلی آدم دیده و شاید با آن ها بیشتر دوست بوده تا من... وَ بعد ناگهان دلم می گیرد.

خیلی جاها از خودم نشانی می گذارم و بعدها مجدد به آن مکان ها بازمی گردم و آن نشانی پنهان کرده را پیدا می کنم و به آن روز و آن حال و هوایم فکر می کنم... وَ بعد ناگهان دلم می گیرد

گاهی مسیر مدرسه ی قدیمم را قدم می زنم و به مغازه ای که از آن کیک می دزدیدیم نگاه می کنم و به خانه هایی که زنگشان را زدیم و فرار کردیم خیره می شوم و بعد ناگهان دلم می گیرد

گاهی از یک خطم به خط دیگرم پیام می دهم و چندین پیام خودم به خودم می دهم و درد دل می کنم... وَ  بعد ناگهان دلم می گیرد.

گاهی به « آن ها » فکر می کنم، گاهی به « شما » فکر می کنم، گاهی به « ما » فکر می کنم، گاهی به « او » فکر می کنم، وَ همیشه به « تو » فکر می کنم، به « تو » که داری این نوشته را می خوانی و شاید گاهی وَ یا شاید همیشه به « من » فکر می کنی... وَ بعد ناگهان دلم می گیرد، دلم می گیرد، دلم می گیرد.

انگار خدا دل را فقط برای گرفته شدن و تنگ شدن آفریده است. وَ چه سخت است دل گرفتگی و چه تلخ است دل تنگی. دلگیری یعنی همین چیزی که من کنون می نویسم و تو بعدن می خوانی. دوست دارم درون ابری پنهان شوم و بمانم و بمانم تا روزی باران شوم و ببارم و ببارم بر سر آن هایی که دلشان می گیرد، بر سر آن هایی که دلشان تنگ است، بر سر آن هایی که سه شنبه ها را به پنجشنبه ها ترجیح می دهند، بر سر آن هایی که نگاهشان از چشمانشان زیباتر است، بر سر آن هایی که باران را از پشت پنجره نگاه نمی کنند، بر سر آن هایی که می شناسمشان و نمی شناسندم، بر سر چترهایی که هرگز لذت زیرِ چتر بودن را تجربه نکرده اند... و بعد ناگهان دلم بگیرد، وَ بعد ناگهان دلم بمیرد...

این شعر عاشقانه محصول همین دلگیری هاست. تقدیم شما که بهترین هستید:

در اتاقی که بوی غم میداد

یکنفر داشت یک نفر میشد

یکنفر با تمامِ باروتش

داشت کبریتِ بی خطر میشد

گرچه دریای پر تلاطم بود

مثل دریای بی تلاطم شد

یکنفر با تمامِ رؤیایش

داخل قابِ آینه گم شد

یکنفر خوابِ زندگی میدید

روزها با دو چشمِ بیدارش

عاقبت یکشبی خودش هم سوخت

داخل سرفه های سیگارش

بی محابا علیهِ زندگی اش

یکنفر داشت کودتا میکرد

در خیابانِ خلوتِ ذهنش

جمله ای هی سر و صدا میکرد:

مرگ بر اضطراب و بیداری

مرگ بر وزنِ شعرِ تکراری

مرگ بر ریتمِ تندِ ساعت ها

مرگ بر صادقِ هدایت ها

مرگ بر جمعه های بارانی

مرگ بر لحظه های پایانی

مرگ بر خنده های مصنوعی

مرگ بر زنده های مصنوعی

مرگ بر صندلی بدون شما

مرگ بر کعبه ی بدون خدا

مرگ بر شال و مانتوی آبی

مرگ بر هرچه روی آن خوابی

مرگ بر هرکسی تو را دیده

مرگ بر هرکه با تو خندیده

مرگ بر خانه ی بدون هوا

مرگ بر کافه ها، پیاده روها...

( ـ قشنگ بود.

ـ ممنون.

ـ بهتره با شعر ادامه ندیم.

ـ چرا؟

ـ زندگی که شعر نیست.

ـ شعر که زندگی هست.

ـ شعارِ خوبی بود.

ـ شعار از شعور میاد.

ـ انسانِ مدرن نیازی به شعر نداره.

ـ شعرم نیازی به انسان مدرن نداره.

ـ مَردم درگیرن؛ کی حال داره شعر بخونه

ـ چون شعر نمی خونن درگیرن.

ـ تو که شعر خوندی کجای دنیارو گرفتی؟

ـ تو که نخوندی کجای دنیارو گرفتی؟

ـ هدفِ شعر و نمی فهمم.

ـ شعر خودش هدفه.

ـ دیر شده، باید برم... )

وَ همان حدسِ احتمالی شد

کافه با رفتن تو خالی شد

کوچه ها زیر پای عابرها

عابران روی حلق شاعرها

داخل خانه بوی غم میداد

ظرف و لیوان بوی سم میداد

شهر آماده ی خبر میشد

یکنفر داشت یک نفر میشد...

امیرحسین خوش حال


   



نوشته شده توسط :امیر حسین خوش حال
دوشنبه 7 اسفند 1396-05:45 ب.ظ
نظرات() 

شعر عاشقانه

ـ این چهارپاره ی تازه تقدیم شما:

دوست دارم امیرحسینم را

بکُشی با طنابی از مویت

بعد هم بی خبر کنی دفنش

یک شبی لابه‌لای گیسویت

عاشقت هستم و نمی دانی

تخته ی یک کلاس می داند

هرکسی عشق را بلد باشد

در نگاهِ تو شعر می خواند

یادم آمد که صندلی می گفت

دوست دارد کنارِ تو باشد

تخته می گفت آرزویش هست

زیرِ پاهای تو ولو باشد

قالبِ شعرِ من اگر باشی

آرزویم تمام خواهد شد

کاش می شد شبیه هم باشیم

چون جناسی که تام خواهد شد

فاعِلاتُن مفاعِلُن فَع لُن

وزنِ این شعر با تو تکمیل است

چشم های تو بهترین اسلوب

خنده های تو حسن تعلیل است

مثلِ شاهینِ بی پرم که کنون

ساده افتاده است در دامت

دوست دارم تو را صدا بزنم

خانمِ ... ( بگذریم از نامت )

کاش می شد امیرحسینت را

(چقدَر « تِ » ضمیر زیبایی ست)

کاش می شد کنار هم بودیم

پشتِ میزی که روی آن چایی ست

باید از تو فقط سخن گویم

تا که کامل کنم دِینم را

کاش می شد که سهم هم بودیم

کاش می شد امیرحسینم را...

اصلن این شعر؛ شعر خوبی نیست

مرگ بر من که شاعرم، گندم

مرگ بر من که مثل احمق ها

دل به دنیای شعر می بندم

امیرحسین خوش حال



نوشته شده توسط :امیر حسین خوش حال
چهارشنبه 25 بهمن 1396-12:57 ب.ظ
نظرات() 







  • تعداد صفحات :57
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...