تبلیغات
امیرحسین خوش حال
شنبه 2 اردیبهشت 1396

دلنوشته و شعر عاشقانه

   نوشته شده توسط: امیر حسین خوش حال    نوع مطلب :دل نوشته ،اشعار جد ،

دل نوشته + شعر عاشقانه:

سلام دوستانِ عزیز.

دو مجموعه ی شعر آماده ی چاپ دارم که یکی اشعار طنزم هست و دیگری عاشقانه هایم. اما متأسفانه انگیزه ای برای چاپشان ندارم. گاهی که چشمم می افتد به اشعارم دلم کباب می شود ولی خب چه می شود کرد. دولت‌مردان کارشان را خیلی خوب بلدند. انگیزه را از کسی بگیری کارش را ساخته ای، به همین راحتی. بهترین چیز برای تخریب یک چیز؛ رها کردن آن است. وقتی رهایش کنی خودش خراب می شود و تو هم مقصر نیستی. نه تنها حال و حوصله ندارم کتاب های شعرم را چاپ کنم بلکه حتا انگیزه ندارم اتاق کارم را مرتّب کنم و کتاب هایم همه وسط اتاق پاش خورده اند. همین جا عذرخواهی می کنم از کتاب هایم. از سعدی، مولوی، حافظ، رهی، صائب، عطار، شاعران و نویسندگان کلاسیک، از گل آقا، شاعران امروزی، کتب تاریخی، از شمس تبریزی، از کتب فلسفی، از ابوالفضل بیهقی عزیز، از همایی بزرگ، از شازده کوچولو، از نزار قبانی، آخ آخ از صادق هدایت و ... . شرمنده ام که نمی توانم جمعتان کنم و ولو شده اید در یک اتاق نمور، واقعن ببخشید. این بلایی ست که دوستان سر ما آورده اند. شاعران حال ندارند کتاب چاپ کنند، مردم هم حال ندارند کتاب بخرند، خواندنش پیشکش.

گاه گاهی به جلساتی که برای شعرخوانی دعوتم می کنند می روم اما حالِ آن ها را هم دیگر ندارم. راستش را بخواهید حتا حال ندارم شعرهایم را جایی بنویسم و اغلب روی گوشی ام یادداشت می کنم و بعد یکهو پاک می شوند چون گوشی ام عهد بوقی ست. برخی شعرها را برای دوستانم پیامک می کنم و آن ها شاید داشته باشند اشعارم را. انگیزه نیست رفیق، انگیزه نیست.

از تنهایی متنفرم، تنهایی یعنی همین چیزی که من الان در وسطش هستم. منظورم از تنهایی « بی کسی » نیست. این دو با هم فرق دارند. ما شاید بی کس نباشیم ولی خب شاید تنها باشیم. تنهایی به قول « گروس » « زخمی ست که از بدنِ آدم بزرگتر است ». استخوانت را فشار می دهد بی پدر؛ مچت را می خواباند لامصّب. 29 سال سن دارم و از وقتی یادم است تنهایی را حس کرده ام. از همان کودکی که ظهرها می رفتم تنها در اتاق آخرمان برای خودم می نشستم و به این فکر می کردم که الان شیرهای جنگل های آمازون دارند چه کار می کنند؟. خب یکی نبود بگوید به تو چه که چه کار دارند می کنند. شاید از همان اول خل وضع بوده ام نمی دانم. فاصله ست عزیزم فاصله ست. بین مردم و من فاصله ایجاد شده است. فاصله ای ناخواسته. آن ها بی من راحتند ولی خداوکیلی من گاهی دوست دارم با مردم باشم و گوش بدهم. اما عمدتن وقتی که جایی می روم ـ که البته زیاد هم جایی نمی روم ـ ، همه زیاد با بودن من حال نمی کنند چون ساکتم. واقعن حرفی برای گفتن ندارم و حرفی هم نیست که بزنم. من لاک پشت شده ام، از لاکم که بیرون می آیم می ترسم لگدم کنند. در لاکِ من هم کسی جا نمی شود. چه کار کنم؟ معتاد شوم خوب است؟ خودکشی کنم خیال همه راحت می شود؟ راستش چندباری به خودکشی فکر کرده ام ولی نگهش داشته ام برای روز مبادا. دوست دارم شعرهایی که نگفته ام را بگویم و شعرهایی که نخوانده ام را بخوانم و بعد بمیرم. با شعر به زندگی امیدوار می شوم، به بودن علاقه مند می شوم.

وقتی شعری را می سرایم اول تپش قلب می گیرم، گاهی تیشرتم از تپشش تکان می خورد، بعد کم کم روحم عرق می کند و تمرکزم را از دست می دهم و عجیب غریب می شوم، مثلن به یک جا خیره می شوم یا حواسم نیست شیر آشپزخانه را باز گذاشته ام یا سیگارم را نمی کشم و فرش را می سوزاند. گاهی لباس می پوشم و برای زایمان از خانه بیرون می زنم و قدم می زنم، که این، کار را بدتر می کند چون مردم کج نگاهت می کنند. مثلن می روم چیزی بخرم بعد از خرید خیلی شیک بدون حساب کردن بیرون می آیم و بعد فروشنده صدایم می زند و من هم کارتم را می دهم تا پول بکشد، حتمن با خودش می گوید: « قیافه ش به دودره بازا نمی خوره ولی می خواست پول ما را بخوره بی شرف. قرصیه دیگه چه کارش میشه کرد »

وقتی سرودنِ شعر تمام می شود دیوانگیِ دیگری به سراغم می آید و آن بی تابی ست. نمی توانم سر جایم بنشینم. رفتارم عجیب می شود. هی شعر را می خوانم و هی با خودم کیف می کنم. کارهای عجیب می کنم که بعدها وقتی عقلم سرجایش بر میگردد می گویم ای دل غافل چه حرکت ضایعی کرده ام. به هر حال این ها همه کشک بود که سابیدم.

شریعتی می گوید « درد انسان متعالی تنهایی ست ». یعنی هرچه تنهاتر شوی داری بزرگتر و آدم تر می شوی. چه بگویم دیدگاه شریعتی ست نه من. شاید درست باشد ولی خب لحظه هایی که تنهایی ما را بیچاره می کند و کرده است چه می شود؟. گاهی قشنگ حس می کنم که درختانِ برخی خیابان ها تا مرا می بینند به خودشان می گویند: « باز این علاف آمد ». ایستگاه های اتوبوس هم همین را می گویند. چندی پیش که مشهد بودم یکروز از اول یک ایستگاه سوار اتوبوس شدم و آخرش پیاده نشدم و دوباره با همان برگشتم. عاشقِ نشستن پشتِ صندلیِ راننده در اتوبوسم کنار پنجره در مسیر طولانی. خیلی از شعرهایم را آن جا سروده ام. حتمن راننده می گوید: « خدا مریضا رو شفا بده ». شبها روی ایستگاه های اتوبوس می نشینم و سیگار می کشم و باز به این فکر می کنم که الان شیرهای آمازون دارند چه کار می کنند؟ واقعن برای شما مهم نیست که همین الان در آمازون چه خبر است؟ در بالای جو چه خبر است؟ در دل ابرها چه خبر است؟ در اقیانوس ها چه خبر است؟. بزرگترین آرزویم این بوده و هست که خدا باشم. چه خوب می شد. همه چیز را می دانستم، خیلی چیزها و کس ها را می بخشیدم، خیلی چیزها را در دلم نگه می داشتم، از آن بالا به مردم نگاه می کردم و غش غش می خندیدم. به چک، سفته، حساب بانکی، کارت به کارت، ماشین مدل جدید، آنتالیا، سالن زیبایی، مد روز و از همه مهمتر می خندیدم به شاعرها و آن هایی که فکر می کنند همین الان شیرهای آمازون دارند چه کار می کنند...


این مثنوی عاشقانه و تازه ام تقدیم شما:

می شود نامِ مرا بر بدنت درج کنی؟

می شود اسم مرا در همه جا خرج کنی؟

می شود دل نزنی؟ دل ندهی؟ دل نبَری؟

می شود روسری و مانتوی آبی نخری؟

می شود حرف؛ تو با آدمِ عاقل نزنی؟

می شود بر مژه‌ی خویش تو ریمل نزنی؟

می شود تیغ نگیری سر ابروهایت؟

می شود رنگ نپاشی وسطِ موهایت؟

می شود نرم‌کننده به سرِ وِز نزنی؟

می شود بر لبِ خود هی رژِ قرمز نزنی؟

می شود درک کنی: شاعری و شب‌گردی

می شود ترک کنی فاصله را برگردی؟

می شود داخلِ هر جمع؛ تو رقصان نشوی؟

می شود اصلن از این خانه تو بیرون نروی؟

می شود با سُننِ گندِ من همراه شوی؟

می شود منصرف از دامنِ کوتاه شوی؟

می شود شعر شوی؟ رود شوی؟ ماه شوی؟

می شود بهرِ سخن‌های دلم چاه شوی؟

می شود مست شوَم گیره به مویت بزنم؟

می شود گرم شوم بوسه به رویت بزنم؟

می شود شاعرِ بی واژه‌ی چشمت بشوم؟

می شود فحش دهی عاشقِ خشمت بشوم؟

می شود حسّ قشنگی به جهانم بدهی؟

به رفیقانِ خودت باز نشانم بدهی؟

می شود در وسطِ جمع به من زل بزنی؟

گاه و بی‌گاه به تنهائیِ من پل بزنی؟

می شود شعر برایت بسرایم همه شب؟

یک پیامک بفرستی تو برایم همه شب؟

می شود در وسطِ قلبِ تو شلیک شوم؟

می شود یک ـ دو قدم من به تو نزدیک شوم؟

می شود این بشودها همگیشان بشود؟

می شود هرچه شود از دلت عشقم نرود؟

امیرحسین خوش حال

@tanzekhoshhal

    


دوشنبه 21 فروردین 1396

شعر عاشقانه

   نوشته شده توسط: امیر حسین خوش حال    نوع مطلب :اشعار جد ،

وقتی که چشمانِ تو گریان است باور کن

آن روز حتمن روزِ باران است باور کن

زخمِ مغول، حمامِ فین، تبریز، مشروطه

چشمانِ تو تاریخِ ایران است باور کن

من اهل عرفان بودم و امروز فهمیدم

لبخند تو مفهوم عرفان است باور کن

من از خراسانم غزل را خوب می فهمم

اما غزل هم از تو حیران است باور کن

نازت سراسر فلسفه، تنهائی‌ات منطق

انگار ابعادِ تو یونان است باور کن

وقتی فراقت می شود « آغامحمدخان »

قلبم شبیهِ شهرِ کرمان است باور کن

هرچند پیرامونِ تو مانندِ یک شی ایم

گاهی درون شیء هم جان است باور کن

امیرحسین خوش حال


@tanzekhoshhal


سه شنبه 8 فروردین 1396

دلنوشته و شعر عاشقانه

   نوشته شده توسط: امیر حسین خوش حال    نوع مطلب :اشعار جد ،

دلنوشته + شعر عاشقانه:

     همه ی شعرهایم را دوست دارم ( دروغ گفتم ). خیلی از شعرهایم را دوست دارم ( حالا بهتر شد ) و این شعر یکی از آن هایی ست که دوستش دارم. شعرِ طنز و شعرِ عاشقانه در یک چیز مشترکند و آن هم این است که هر دو دارای غمند. غمِ شعرِ عاشقانه را مخاطب می فهمد ولی غمِ شعرِ طنز را شاعر فقط می فهمد چون شاعر دچارِ غم شده و شعرِ طنزی سروده است. تأثّر نطفه ی شعر است، گاه این تأثّر با طنز خودش را جلوه گر می کند و گاه با شعری عاشقانه. من؛ هم با شعرهای طنزم قلب درد شده ام و هم با شعرهای عاشقانه ام. بیش از این عرضی نیست. این غزل تقدیم شما دوستان خوبم:   

دارد سکوتت می سراید مثنوی ها را

شمسِ نگاهت کرده رقصان مولوی ها را

از شرحِ چشمان تو عاجز شد "فروزانفر"

لبخندِ تو شرمنده کرده مینوی ها را

"بیدل" تحیّر کرده از آن خالِ هندویت

نازت پریشان کرده فکرِ دهلوی ها را

افتاد روزی سایه ات بر جمعِ شاعرها

شاعر نمودی ابتهاج و منزوی ها را

دنیاپرستان را که کُشتی با خمِ ابرو

داری به دوزخ می کشانی معنوی ها را

ما از ضعیفانیم و صیدت بوده ایم امروز

با تیر مژگان می زنی قلبِ قوی ها را

مردانِ قائمشهری از دیدارِ تو گیجند

پنهان بشو تا دق ندادی ساروی ها را...

 

امیرحسین خوش حال

@tanzekhoshhal

 


جمعه 27 اسفند 1395

شعر طنز

   نوشته شده توسط: امیر حسین خوش حال    نوع مطلب :اشعار طنز ،

شعر طنز:

سال نو مبارک:

کاشکی پربار باشد سال نو

بهرِ مردم کار باشد سال نو

آدمِ بی یار در سال جدید

در کنارِ یار باشد سال نو

کاش مانند زمان های قدیم

پول ما بسیار باشد سال نو

صبح قبل از رفتن من بهرِ کار

همسرم بیدار باشد! سال نو

جای سیگاری که دارم توی کیف!

بسته ی خودکار باشد سال نو

یا مسیرِ رفتن معلول ها

داخلِ بلوار باشد سال نو

روی میز کار و حتی تختخواب

کاغذِ آچار باشد! سال نو

لیگ برتر، جام حذفی، لیگ یک

خالی از اخطار باشد سال نو

پای آدم های شلوارک به پا

لااقل شلوار باشد سال نو

مرغ، ماهیچه، فسنجان غیر سوپ

لحظه ی افطار باشد سال نو

ربّ و روغن، مغز گردو، میوه جات

داخل انبار باشد سال نو

کاش می شد آن کسی که رفت و نیست

پیش ما انگار باشد سال نو...

امیرحسین خوش حال

 


جمعه 13 اسفند 1395

شعر طنز

   نوشته شده توسط: امیر حسین خوش حال    نوع مطلب :اشعار طنز ،

شعر طنز:

چای تازه دم!

چون شوم بیدار، چایی می خورم / در فراق یار، چایی می خورم!

هر که در بی کاری اش کاری کند! / من شوم بی کار، چایی می خورم

عمدتاً او قهوه می نوشد وَ من / لحظه ی دیدار، چایی می خورم

توی مهمانی ست چیزِ مختلف! / من ولی هربار، چایی می خورم

تا که حالم اندکی بهتر شود / بعدِ هر سیگار، چایی می خورم

چیپس گاهی می خورم همراه فیلم / لحظه ی اخبار، چایی می خورم

گاه پیش آید که با یک عده ای / از سرِ اجبار چایی می خورم

گر به من اسپرسو یا رانی دهند / باز هم انگار چایی می خورم

گر روَم با دوستانم ترکیه! / من فقط در « بار »، چایی می خورم!

در قیامت توی « کافه مولوی » / عصر با عطار چایی می خورم!

امیرحسین خوش حال

@tanzekhoshhal

 

 


شنبه 30 بهمن 1395

دل نوشته

   نوشته شده توسط: امیر حسین خوش حال    نوع مطلب :دل نوشته ،

دل نوشته:

از این که شاعرِ طنزپردازم حسّ خوبی دارم. خوشحالم که می شود با زبان طنز برای مردم کاری کرد. حقیقتن باید برای مردم کاری کرد. مردمی که چیزی ندارند؛ شاید دلشان با همین شعرها خوش شود، شاید شعر ما دغدغه ی آن ها هم باشد ولی سال ها نتوانسته اند بیانش کنند. با طنز می شود به ریش خیلی چیزها خندید، حتی به ریش غم ها هم می شود خندید. به قول معروف اگر به مشکلاتمان بخندیم؛ همیشه سوژه ای برای خندیدن داریم.

خندیدن بهترین شیوه ی واکنش به هر چیز است، منظورم از خندیدن تمسخر نیست، منظور خنده ای ست که نشان بدهد تو مسخره نمی شوی و همه چیز را می فهمی. خنده ای شبیه شخصیت رند در اشعار حافظ.

خیلی وقت ها با اشعار طنزم گریه کرده ام، خیلی وقت ها ساعت ها درگیر برخی ابیات طنزم شده ام، و واقعن لبخند دردی برایم داشته اند. چند شب پیش شعر طنزی سرودم که آغازش این بود:

هر لحظه و هر زمان، دلم می گیرد / از دیدنِ اصفهان، دلم می گیرد

از دزدی یک دزد لجم در آید / از دزدی پاسبان دلم می گیرد...

حقیقتن دیگر برایم مهم نیست که سانسورچیان روزنامه ها برای چاپ این شعر، بیت دوم را حذف می کنند، واقعن برایم مهم نیست. مهم این است که من حرفم را زدم، همین. حالا سانسورچی ها سانسور کنند. حقیقتن دیگر برایم مهم نیست که مجموعه ی اشعار طنزم سال هاست بلاتکلیف است، همه چیزش حتا روی جلدش هم آماده است ولی چاپ نمی شود. دیگر برایم مهم نیست، مهم این است که من حرفم را زده ام. شاید یکروز مجوزش را دادند و چاپ شد. خیلی وقت ها شده که خواستند فلان چیز را بگویم و فلان چیز را نگویم، اما نپذیرفتم و نمی پذیرم چون برای خودم و مردم شعر می گویم نه کس و چیز دیگری. فقط برای مردم و درد و مشکلات مردم کار می کنم، و از همه مهمتر برای فرهنگ مردم. به خدا شعار نیست ولی عمده ی دغدغه های شعری ام اصلاح فرهنگ جامعه و بیان درد و مشکلات مردم است. ترجیح می دهم دهنم بسته باشد تا به خاطر چیزهایی که برایم مهم نیستند باز شود، گاهی می بندنش و گاهی می بندمش. وظیفه ی من این است که شعرم را بگویم، همین. گاهی چاپ می شود و گاهی نمی شود و می رود در آرشیو کارهایم. دیگر برایم مهم نیست که شعر « خلیج فارس » ام را از کتاب حذف کرده اند، شاید آن ها ضد خلیج فارس باشند، نمی دانم، من کارم را برای خلیج فارس کردم و سعی هم کردم بهترین کار باشد، شعری که همه جا منتشر و پخش شد و حتا در روزنامه های مختلف هم چاپ شد ولی از کتاب حذف شد و در تلویزیون هم که خواندمش حذف شد.

از سانسورچی های بی سواد متنفرم، انگار در مخشان سگ مرده است که اینقدر همه چیز را بودار تصور می کنند. چیزهایی می گویند که میخکوب می شوی. دردناک است دردناک، اما من با این دردها بزرگ شده ام. خیلی وقت ها سانسورچی ها را دور زده ام بدون این که خودشان بفهمند چه کلاه گشادی سرشان رفته است، برای همین می گویم بی سوادند عمدتاً. روی کلمات حساسند طفلی ها نه روی مفاهیم. اما این سانسورها به من کمک می کند، کمک می کند طنازتر شوم، رندتر شوم، پیچاندن خط قرمزها خودش سوژه ی طنزی ست و لذت بخش.

از خیلی چیزها بدم می آید، از خیلی چیزها کلافه می شوم، گاهی 2 ساعت که بیرون می روم به اندازه ی 10 ساعت از همه چیز متنفر می شوم. اشکالی ندارد، این تنفر زاینده ی طنز است، هرچه متنفرتر؛ طنازتر. کشورهای جهان سوم طنازان بهتری دارد چون دردهای بیشتری دارند، مشکلات بیشتری دارند. پس ایرادی ندارد، گور بابای خیلی چیزها، گوربابای غم ها و مشکلات، گور بابای دردها، به ریش همه ی شان می خندیم، قهقهه هم می زنیم. در پایان شعر تازه ای تقدیمتان می کنم به نام « جامعه شناسی ». باشد که رستگار شویم! ! ! ! ! !

امیرحسین خوش حال

بهمن 1395

 


تعداد کل صفحات: 52 1 2 3 4 5 6 7 ...