تبلیغات
امیرحسین خوش حال
سه شنبه 28 شهریور 1396

شعر طنز

   نوشته شده توسط: امیر حسین خوش حال    نوع مطلب :اشعار طنز ،

ـ شعر طنز:

جدیداً داخلِ سیمای ایران

بشیند فردِ مجری پیشِ مهمان

وَ یک گلدانِ مصنوعی گذارند

به روی میز؛ همراهِ دو لیوان

وَ مهمانی که دیر آید بگوید:

« امان از این شلوغی های تهران »

سپس مجری بگوید: « رو به راهی؟

چه کاری می کنی امروز و الان؟ »

روَد مهمان کمی قربانِ مجری

وَ مجری هم روَد قربانِ مهمان

تمامِ تایم؛ مجری می زند حرف

وَ می گوید سپس: « اکنون عزیزان!

زمان و وقتِ پخشِ آگهی هاست

که من هم عاشقش هستم فراوان!»

مجدد چون که برگردد به صحنه

عوض کرده لباس و کفش و تنبان!

یکی هم این وسط می آید و بعد

فضای لوسشان را می کند فان!

سؤالِ بی خودی مجری بپرسد:

« تو! قیمه دوست داری یا فسنجان؟»

وَ قبل از پاسخِ مهمان؛ بگوید:

« منم عشقِ فسنجان های مامان

فسنجان های مامی! بی نظیرند

شبیهِ پسته و قطّابِ کرمان »

سپس خواننده ای آید به صحنه

صدایش فاجعه چون بوق نیسان!

کند مجری از او تعریف و گوید:

« صدایت هست زیبا مثلِ باران »

مجدد پیشِ مهمان می نشیند

وَ می گوید: « عزیزِ بهتر از جان!

بگو در یک دقیقه حرفِ خود را

زمانِ ما رسیده رو به پایان »

خودش آن یک دقیقه می زند حرف

وَ می گوید ز بی آبی و بحران

سپس بای بای! کند با خنده ای لوس

تو می مانی و یک اعصابِ داغان

امیرحسین خوش حال / کانال اشعارم: @Ahkhoshhal




 


چهارشنبه 15 شهریور 1396

شعر طنز

   نوشته شده توسط: امیر حسین خوش حال    نوع مطلب :اشعار طنز ،

شعر طنز:

یوقت چیزی به گوشش نرسه! !:

بنده می ترسم از او خیلی زیاد

می تراشد فکرِ من را چون مداد

سِیوْ او را کرده ام « ابنِ زیاد! »

وای بر من کردم از او انتقاد

            هست این موجود صاحبخانه ام

            او شبیهِ شیر و من پروانه ام

پولِ او را می دهم هر ماه؛ من

کوه او هست و شبیهِ کاه؛ من

از توان و قدرتش آگاه؛ من

رم کُنم از دیدنِ بنگاه؛ من

          چون که می ترسم ز صاحبخانه ام

          او شبیهِ شیر و من پروانه ام

از کنارم رد شود، غش می کنم

گر که با من بد شود، غش می کنم

توی راهم سد شود، غش می کنم

زنگِ او ممتد شود، غش می کنم

         بس که می ترسم ز صاحبخانه ام

         او شبیهِ شیر و من پروانه ام

پیشِ او تعظیم می باید کنم

پول را تقدیم می باید کنم

خنده را تحریم می باید کنم

تا که آید؛ جیم می باید کنم

            بنده می ترسم ز صاحبخانه ام

            او شبیهِ شیر و من پروانه ام

می کُند هر دم اجاره بیشتر

جیبِ من هم گشته پاره بیشتر

بنده می مانم اداره بیشتر

شارژ هم گشته دوباره بیشتر

                   گشته بی انصاف صاحبخانه ام

                    او شبیهِ شیر و من پروانه ام

گفت: میخی را نکَن، گفتم به چشم

جای آن چیزی نزن، گفتم به چشم

بدنگویی پشتِ من، گفتم به چشم

رد نگردی از چمن، گفتم به چشم

                   بنده می ترسم ز صاحبخانه ام

                    او شبیهِ شیر و من پروانه ام

کاش ما هم داشتیم آلونکی

از برای بچه ی خود پوشکی

خانه ای با هال و خوابِ کوچکی

بی ویو، یک خوابه، جنسش آهکی

                  حیف، می ترسم ز صاحبخانه ام

                  او شبیهِ شیر و من پروانه ام

امیرحسین خوش حال

@Ahkhoshhal

 

 


یکشنبه 29 مرداد 1396

شعر عاشقانه

   نوشته شده توسط: امیر حسین خوش حال    نوع مطلب :اشعار جد ،

سلام دوستان عزیزم.

گاهی کنارِ ریلِ قطارِ «قائمشهر» قدم می زنم. دلگیر است و تلخ. بوی رفتن می دهد. با آن حال و هوا سروده شده است و تقدیمتان:

جدائیِ من و تو ابتدای بحران بود

شبیهِ کندنِ شهری ز خاکِ ایران بود

تو بغض کردی و رفتی؛ کسی نمی خندید

کنارِ لاشه ی من کرکسی نمی خندید

هنوز خاطره دارد ز بودنت این شهر

چقدر حوصله کردم درونِ قائمشهر

سکوتْ سهمِ من است و فشارِ تنهایی

شبیهِ معجزه گشته دو استکان چایی

صدای قلبِ مرا این قطار می فهمد

سری که رفته در آغوشِ دار می فهمد

قسم به « مولوی » و شعرهای تلخِ خودم

که من دوباره شکستم؛ دوباره پا نشدم

قدمْ دوباره زدم در سکوتِ طوفانی

چه سرنوشتِ بدی: « شاعری خیابانی »

نبودی و سرِ بودن قمار می کردم

پس از تو با دلِ تنگم چه کار می کردم؟

پس از تو چاره ندارم، چرا نمی فهمی؟

کنارِ ریلِ قطارم، چرا نمی فهمی؟

قطارِ ساری و مشهد، قطارِ ساری و من

چه خودکشیِ قشنگی به رویِ ریلِ ترن

قطار می گذرد یک « امیر » افتاده

کنارِ ریل و « حُسینش » در آنورِ جاده

کنارِ ریلِ قطار آدمی رها شده است

وَ «خوش» که از سرِ «حالِ» خودش جدا شده است

هزار و سیصد و رفتی؛ هزار و سیصد و رَفـ ...

قطارِ ساری و مشهد؛ قطارِ ساعتِ هَفـ ...

اَ میـ ر حُـ سِیـ نِ خُشـ حال

@Ahkhoshhal

 


یکشنبه 15 مرداد 1396

شعر عاشقانه

   نوشته شده توسط: امیر حسین خوش حال    نوع مطلب :اشعار جد ،

سلام به همه ی شما عزیزان.

    در این شماره ی وبلاگم دو شعر عاشقانه تقدیمتان می کنم. اولی غزل است و دیگری مثنوی.

ـ شعر اول:

تو اگر ناز کنی، شهر به هم می ریزد

روسری باز کنی، شهر به هم می ریزد

به خدا گریه کنی، ماه؛ زمین می افتد

خنده آغاز کنی، شهر به هم می ریزد

تو عقابی شدی و رهگذران حیرانت

قصدِ پرواز کنی، شهر به هم می ریزد

نکند وحی بیاید تو پیمبر بشوی

فکرِ اعجاز کنی، شهر به هم می ریزد

مدتی هست که در عمقِ وجودم دردی ست

گر که ابراز کنم!، شهر به هم می ریزد...

امیرحسین خوش حال

@Ahkhoshhal

 

ـ شعر دوم:

تلخم اندازه ی آن قهوه که جوشیده شده

مثلِ آن سیب که در باغِ تو پوسیده شده

بی تو با ساعتِ دلگیرِ اتاقم قهرم

مرگ بر من که کنون دلخوشِ قائمشهرم

قهوه و فندک و سیگار؛ دقم خواهد داد

عکسِ تو گوشه ی دیوار؛ دقم خواهد داد

تازگی باعثِ خندیدنِ همسایه شدم

بی خیالِ غزل و جزوه ی آرایه شدم

کاغذِ شعرِ من از ابرِ غمت خیس شده

بدترین کارِ جهان بعدِ تو تدریس شده

پر و خالی بشود بعدِ تو جاسیگاری

متنفر شدم از نیمه شب و بیداری

دوست دارم بروم لاتِ محل را بزنم

یا اگر پا بدهد کله ی خود را بکنم

دوست دارم وسطِ شعرِ خودم عر بکشم

داخل کاسه عرق ریزم و هی سر بکشم

دوست دارم بزنم یکسره فریادِ بلند:

« حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند »

شده ام شکلِ بهاری که خزان خواهد شد

« نفس بادِ صبا "زهر" فشان خواهد شد »

دلِ من را ز غمِ عشق جدا نتْوان کرد

« تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد »

آدمی نیست در این شهر که یوسف بخرد؟

« نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد؟ »

مثلِ مَردی شده ام کز پسرش خورده شکست

« مَطَلب طاعت و پیمان و صلاح از منِ مست...»

امیرحسین خوش حال

@Ahkhoshhal

 

 


سه شنبه 3 مرداد 1396

شعر عاشقانه

   نوشته شده توسط: امیر حسین خوش حال    نوع مطلب :اشعار جد ،

از غزل های تازه ام تقدیم شما:

امروز خطّ تیره و فردا سه تا نقطه

دیروز من بودم وَ تو، حالا سه تا نقطه

تو خسته از من، منزوی بینِ پرانتزها

من، شهر بابلسر، لب دریا، سه تا نقطه

دیروز دنیا پیش تو صدجور شکلک داشت

این روزها بی تو شده دنیا سه تا نقطه

یک شهر شاعر می شود جایی که تو باشی

آنجا غزل می بارد و اینجا سه تا نقطه

ای کاش می گفتم به تو: « خانم سه تا بوسه »

ای کاش می گفتی به من: « آقا... »  سه تا نقطه

هر روز می پوشم لباس و می روم بیرون

من زنده ام این روزها؛ اما سه تا نقطه...

امیرحسین خوش حال


@Ahkhoshhal

 

 

 


جمعه 23 تیر 1396

شعر جد

   نوشته شده توسط: امیر حسین خوش حال    نوع مطلب :اشعار جد ،

این چهارپاره ی تازه سروده شده تقدیم شما:

می شود شاعرِ بدی باشی

وَ بخندی به مردمِ وطنت

بنشینی به حالتِ فرعون

متکبر درونِ انجمنت

می شود ادعا کنی هر روز

منتها بی سواد هم باشی

می شود با نقابِ روشنفکر

موردِ اعتماد هم باشی

می شود پشت پرده ی جلسات

بروی کارِ دیگری بکنی

همسرت را کتک زنی بعدش

ادعای برابری بکنی

می شود حرفِ مبهمی گویی

منتقدها کنند تصدیقت

شعرِ چرتی بخوانی و بعدش

کلِّ سالن کنند تشویقت

می شود پیش عده ای با ژست

مثلن شاعرِ بزرگی شد

می شود توی اغلب جلسات

بره ها را که دید؛ گرگی شد

می توانی که ضعفِ شعرت را

ببری پشتِ دودِ سیگارت

از « هدایت » نخوانده ای اما

پوسترش را زنی به دیوارت

می شود با دو جمله از « نیچه »

بشوی باسوادِ هر کافه

می شود « عشق » را گره بزنی

با بیانت به دمبِ زرافه

می شود در حبابی از دانش

به تمسخر گرفت بابا را

گرچه قطعن خودت نمی دانی

جدولِ ضرب با الفبا را

می شود حینِ مصرفِ شیشه

دشمنِ اعتیاد هم باشی

می شود درس خواند و دکتر شد

منتها بی سواد هم باشی...

امیرحسین خوش حال

 


تعداد کل صفحات: 54 1 2 3 4 5 6 7 ...