امیرحسین خوش حال

غربت آن نیست که از خاکِ خودت دور شوی / غربت آن است که یک وصله ی ناجور شوی

ـ و این شعرم تقدیم به شما خوبان:

 

شیر؛ گاهی زخمی از کفتارها ست

دار؛ گاهی قاتلِ سردارها ست

 

پنجره؛ احساسِ خوبِ زندگی ست

حیف در حبسِ گِل و دیوارها ست

 

روز و شب در خواب باشی بهتر است

شهر وقتی دشمنِ بیدارها ست

 

غُصه ی تلخِ من و امروزِ من

قصه ی گل در میان خارها ست

 

از عمل خالی شده میدانِ شهر

دور تا دورش پر از گفتارها ست

 

مردهایی که پر از نامردی اند

آستین هایی که پر از مارها ست

 

زیرِ گامِ نحسِ سربازِ مغول!

ردّ خونی از سرِ عطارها ست

 

شیر؛ پیرش هم نمادِ قدرت است

گرچه گاهی زخمی از کفتارها ست

 

امیرحسین خوش حال 

@ahkhoshhal


و این عاشقانه تقدیمتان:

 

آمد حوّا و هوا تغییر کرد

آدم آدم شد؛ فضا تغییر کرد

 

عقل می چرخید اطرافِ وجود

ناگهان حسّ خدا تغییر کرد...

 

عشق را جا داد در اعماقِ جان

بعد از آن هم ماجرا تغییر کرد

 

عشق راهی شد به جنگِ فلسفه

منطقِ چون و چرا تغییر کرد

 

باد؛ رقصان گشت در موهای یار

حرمتِ بادِ صبا تغییر کرد

 

عشق در پندارِ شاعرها نشست

وزن پاشید و هجا تغییر کرد

 

مرزهای زندگی در هم شکست

ناگهان جغرافیا تغییر کرد

 

عشق رد شد از خیابان های شهر

حسّ و حال کوچه ها تغییر کرد

 

من شدم تو؛ تو شدی من؛ بعد از آن

معنیِ « ما » و « شما » تغییر کرد

 

عاشق از جان و جهانِ خود گذشت

معنیِ « رازِ بقا » تغییر کرد

 

زانوی غم داشت آدم در بهشت

آمد حوّا و هوا تغییر کرد...

 

امیرحسین خوش حال

@ahkhoshhal

 


ـ وقتِ شما خوش دوستانِ خوبم. این شعرِ طنزم تقدیم به شما:

 

صحبتِ مادر و پدر؛ تُخمی!

پوششِ دختر و پسر؛ تُخمی!

 

ژست ها عمدتن عجیب و غریب

مدلِ ریش و موی سر؛ تخمی!

 

زلزله، جنگ، خودکشی، کرونا

هست موضوعِ هر خبر؛ تخمی!

 

بار بردیم در وطن چون خر!

بار رفتیم در سفر؛ تخمی!

 

ایده های کپی، « ستایش سه! »

هست کیفیت هنر، تخمی!

 

کافه بودیم تا سحر الکی

خانه رفتیم با سحر!؛ تخمی!

 

با رفیقان؛ سفر رَوی قطعن

بِینتان هست یکنفر تخمی!

 

نامِ من بود تا دبیرستان:

گاو، بی خایه!، کرّه خر، تخمی!

 

قبلتر مزه ی جگر: عالی!

تازگی مزه ی جگر: تخمی!

 

کشف کردم همین جدیدن ها

عمده ی مشکلِ بشر تخمی!

 

مثلِ حالا هویّتِ ایران

بوده در دوره ی قجر تخمی!

 

آلیاژِ تبر شده از لاک!!

همچنین دسته ی تبر تخمی!

 

سنگفرشِ پیاده رو پُر خاک

کفش در پای رهگذر تخمی!

 

چون تصادف کنی؛ بفهمی هست

جنسِ کاپوت با سپر تُخمی!

 

جمعه ها می روم ددَر اما

هست پایانِ هر ددر تخمی!

 

امیرحسین خوش حال

 

@ahkhoshhal

 

 


ـ تقدیم  شما خوبان:

 

شورت بود ابتدا ز برگِ درخت

بود پرخاک و شستنش هم سخت!

بود مردانه اش ز برگِ چنار

مدلِ بچگانه: برگِ انار

بود نوعِ زنانه برگِ بلوط

مدلِ دخترانه اش شاتوت!

برگ های بزرگ و کمتر سوز!!

بود از نوعِ شورتِ مامان دوز

پای نوزاد؛ برگی از گیلاس

انبه هم پای آدمِ حساس

برگِ پاره، چروک، جنسِ کتان

مدلِ اغلبِ هنرمندان

علفِ هرز با کمی مرزه!

بود در پای آدم هرزه

بود پای فلاسفه زیتون!

پای هر شومنی؛ گلِ میمون!

اغنیا جنسِ برگشان « صندل »

برگِ « ازگیل » پای هر اُزگل!

برگِ آلوچه بود چون شورتکس!!

برگ انجیر؛ شورت قبل از سکس!!

سنّتی ها به پایشان اسپند!

برگِ گردو به پای دانشمند

بود برگِ سیاه و پژمرده

پای هر مذهبیِ افسرده

برگِ تزئینی! و درِ پیتی

بود در پای هر سلبریتی

بینِ هر قوم؛ فردِ روشن فکر

تا بگوید که « خاص » هستم و بکر

هیچ برگی نداشت در پایش

بود آزاد کلِّ اعضایش!

بی گمان بینِ هر لباسِ بشر

نیست از شورتِ او قدیمی تر!

شورت یک اختراعِ محبوب است

شورت داریم و حسمان خوب است!!!

 

امیرحسین خوش حال 

@ahkhoshhal



ـ تقدیم به شما:

 

دزد آن نیست که از بام تو بالا برود

یا که در خانه یتان در پی کالا برود

پشت یک پنجره از ترس تو پنهان بشود

آخرش لو رود و راهی زندان بشود

بخدا دزدی این دزد شرافت دارد

 گرچه منفی ست ولی مایه ی مثبت دارد

دزد آن است که با یک کت و شلوار قشنگ

میزند رنگ به خرگوش و دهد جای پلنگ

دزد آن است ک با نام خدا، حربه ی دین

میکند دست به جیب همه ی محرومین

 روی منبر که رَود گریه و زاری بکند

روی دوش همه ی خلق سواری بکند

 آن که از راه خطا یکشبه مسوول شده

باطنش گرگ؛ ولی مادر شنگول شده

 یقه را بسته ولی خشتک شلوارش باز

یار کفار شده، پشت علی خوانده نماز

دزد آن است که یک خودروی بنجل سازد

روی رودی که تهی گشته سه تا پل سازد

دزد آن است که با قافله همراه شده

بینِ یاران امام آمده و شاه شده

دزد آن است که پول پسرش در وین است

سقف وامی که به مردم بدهد یک تومن است

دزد آن است که موش آید هیولا برود

دزد آن نیست که از بام تو بالا برود

 

امیرحسین خوش حال

@Ahkhoshhal

 


ـ وقت خوش. این روزا همش صحبت از شستنِ دست هست. داشتم به « دست » فکر می کردم و حاصلش شد این شعر. تقدیمتون:

 

دستِ اول خدا به دستِ خودش

ساخت ما را و گفت: « هرچه شدش... »

دست؛ کم کم امیدِ انسان شد

بهترین همنشینِ مامان شد

یاورش بود داخل خانه

موی او باز و دستِ او شانه

دست؛ عمری کنارِ بابا بود

رونقِ کسب و کارِ بابا بود

یارِ او بود توی خیاطی

پول میشد به خاطر « عاطی »

دست؛ گاهی پس از کمی جنجال

پول میشد برای درس « جمال »

بهرِ مادر؛ لباس و یک دامن

گاه می شد دو دست پیراهن

دست؛ هرجا به ما کمک می کرد

گاه یک بچه را فلک می کرد

دست؛ قبلن کمی نمک هم داشت

قبلِ خلقِ کِرِم؛ ترک هم داشت

دست؛ گاهی فقط ولو می شد

ژستِ ما در پیاده رو می شد

دست؛ کم کم شریک پیدا کرد

بهرِ خود یارِ شیک پیدا کرد

دست در دستِ او قدم می زد

خوابِ هر کوچه را به هم می زد

دست گاهی تمیز هم می شد

خشک می شد؛ مریض هم می شد

دست همراهِ مشقِ شب ها بود

یاورِ هیس؛ روی لب ها بود

دست؛ عیدی به بچه ها می داد

گاه چیزی ز دست می افتاد

دست همراهِ پشت؛ هم می شد

لحظه ی ضربه؛ مشت هم می شد

گاه هستی به یک نفر می داد

پولِ دستی به یک نفر می داد

گاه یک نقشِ پر ز غم می زد

دست؛ گاهی کمانچه هم می زد

دست در زلفِ یار می رقصید

روی سیمِ سه تار؛ می رقصید

دست همراه ما غذا می خورد

دست گاهی ز دست؛ پا می خورد

دست نانی برای بنّا شد

دست رقصید و جشن؛ زیبا شد

دست؛ گاهی خلاف هم می کرد

دست توی شکاف هم می کرد

دست؛ حالا عزیزتر شده است

از گذشته تمیزتر شده است

خوب باید مراقبش باشیم

بیش از این ها مواظبش باشیم

دست در دست هم دهیم اکنون

تا بیاییم از این بلا بیرون...

 

امیرحسین خوش حال

@Ahkhoshhal

 



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات