تبلیغات
امیرحسین خوش حال
امیرحسین خوش حال

گشته تنهائی و غم تمثیل من / هست « خوشحالی » فقط فامیل من

شعر طنز

سه شنبه 26 مرداد 1395

نوع مطلب :اشعار طنز، 

شعر طنز:

اژدها وارد می شود! !

با زنم گاهی سرِ سیگار، دعوا می کنم

یا برای کاغذِ آچار، دعوا می کنم!

من به جز منزل که دعوا می کنم با همسرم

در محلّ کار با همکار، دعوا می کنم

خویشتن داری کنم در جمعِ " استقلالیان"

منتها کلکل کنند اینبار، دعوا می کنم!

می زنم با ضربه ای "جمشید هاشم پور" را

می روم بعدش وَ با " گلزار" دعوا می کنم!

بس که می گوید دروغ! و حرف های مسخره!

عاقبت با مجری اخبار، دعوا می کنم

من اگر دکتر شوم غیر از پرستاران بخش!

روز و شب با مردمِ بیمار، دعوا می کنم

گر کسی نقدی کند از شعرهایم با شتاب

می روم با ناقدِ اشعار، دعوا می کنم

گرچه توی کَن نشد "نخل طلا" سهمم! ولی

با "حسینی" بر سرِ اسکار، دعوا می کنم!

مولوی را دوست دارم گرچه با حافظ بدم!

گاه با فردوسی و عطار، دعوا می کنم

عقده ای هستم، خودم هم خوب می دانم لذا

گر توانم با همین افکار، دعوا می کنم

حقّ تألیفم اگر باشد همان نرخ قدیم

می روم با "صابری" ناچار دعوا می کنم *


امیرحسین خوش حال

* منظور سید مصطفی صابری ست از دوستان ما و روسای ما در روزنامه ی خراسان


 


شعر طنز

سه شنبه 12 مرداد 1395

نوع مطلب :اشعار طنز، 

شعر طنز:

خیلی دور، خیلی نزدیک!

رفته بودم بنده جشنِ سینما / بود خالی واقعاً جای شما!

سالنش خیلی بزرگ و شیک بود / صندلی هایش به هم نزدیک بود!

کلِّ سالن جای رقصِ نور داشت / میهمان هایی ز راه دور داشت

بود بیرون گرم و داخل سرد بود / عمده ی بازیگرانش مرد بود!

بنده دیدم چهره های سرشناس / شیک پوش و خوش بیان و باکلاس

بر تنِ خود عمدتاً کت داشتند / در سخن گفتن تسلط داشتند

« حامدِ بهداد » از من دور بود / پشتِ من «جمشید هاشم پور» بود

البته بینِ زنانِ خوش لباس! / من ندیدم چهره های سرشناس!

جشن با پخش سرود آغاز شد / هم زمان درب خروجی باز شد

خانمی آمد کنار من نشست / زیپّ کیفش را گشود و بعد بست!

با متانت من به او کردم سلام / اندکی گشتیم باهم همکلام

داشت یک شالِ حریرِ گُلبِهی / گفتمش: « آمد پرستو صالحی؟

هرچه گشتم بنده «ایزدیار» نیست / پس چرا در جشنشان «افشار» نیست؟

نیست این جا « لاله ی اسکندری؟» / آمده آیا زنِ بازیگری؟»

رفت آن بانو سریع از پیش من /  بنده کردم دست خود را در دهن!

خیلی از اقدام او حیران شدم / « جفت بدحالان و خوشحالان شدم»

روزِ بعدی عکس ها شد منتشر / بنده هم بودم حسابی منتظر

تا ببینم در میانِ بانوان / بوده آیا فردی از بازیگران؟

ناگهان دیدم «پرستو صالحی» ست / آن زنی که رنگ شالش گُلبِهی ست!

بعد فهمیدم که کلِّ بانوان / بوده اند از بهترین بازیگران

البته با تیپّ و شکل دیگری / ژست دارد عالم بازیگری!

امیرحسین خوش حال 

@tanzekhoshhal


شعر طنز

جمعه 1 مرداد 1395

نوع مطلب :اشعار طنز، 

شعر طنز:

کارهای سخت:

پریدن از لب دیوار، سخت است! / عزیزم! واقعاً این کار سخت است

زنم در جیب من سیگار دیده / دگر با این حساب انکار سخت است

به آسانی کنم ترک هرچه باشد / نمی دانم چرا سیگار سخت است

برای شاعران وقت سرودن / نبود کاغذ و خودکار سخت است

برای کارمندِ غیر رسمی / یقیناً زندگی بسیار سخت است

در این وضعِ بدِ دارو و درمان / اگر فردی شود بیمار سخت است

برای فرد شلوارک به پا کن / چرا پوشیدن شلوار سخت است؟

همان بهتر عروسی خانه باشد / اجاره کردن تالار سخت است

برای مرد بیش از حد بدهکار / عبور از کوچه ی بازار سخت است

برای مردم دارا یقیناً / تحمل کردن نادار سخت است

میان انتخابِ بد وَ بدتر / اگر گاهی شوی ناچار سخت است

امیرحسین خوش حال

@tanzekhoshhal

 

 


شعر طنز

شنبه 19 تیر 1395

نوع مطلب :اشعار طنز، 

شعر طنز:

شاکی همیشگی!

زنم از آسمان شکایت کرد / از زمین و زمان شکایت کرد

او به جز پسته های رفسنجان / از گز اصفهان شکایت کرد!

دشمنان را زمین زد و بعداً / رفت و از دوستان شکایت کرد

«خندوانه» علاقه اش بود و / یک شبی از «جوان» شکایت کرد

با سبیلای! «ناظری» بد بود / از صدای « بنان» شکایت کرد

گفت اخبار: «زاهدان گرم است» / زود از زاهدان شکایت کرد

وان برایش خریدم و ناگاه / ازتمیزیِ وان شکایت کرد!

نانِ باگت گرفتم و یکهو / او ز ابعاد نان شکایت کرد!

آشکارا به مادرم خندید / منتها در نهان شکایت کرد

پانسمانِ سرِ مرا می بست / حینش از پانسمان شکایت کرد

باغبان آمد و درختی کاشت / فوراً از باغبان شکایت کرد

چایی آورد یک نفر خوردیم / دیدم از استکان شکایت کرد!

بود شاکی همیشه از اشعار / همچنین از رمان شکایت کرد

الغرض از تمام موجودات / با تمام توان شکایت کرد

امیرحسین خوش حال

@tanzekhoshhal

 


شعر طنز

شنبه 5 تیر 1395

نوع مطلب :اشعار طنز، 

شعر طنز:

تشکر از خدا:

خدا! شکرت که آدم آفریدی / و عیسی را ز مریم آفریدی!

برای این که ما گشنه نمانیم / صفر را با محرّم آفریدی!

برای حاجیان بی بضاعت / تو! سوغات آب زمزم آفریدی!

برای دفع شرِّ هر مزاحم /  تدبّر کردی و سم آفریدی

توان هسته ای دادی به ما و / سپس حقِّ مسلم آفریدی!

برنج هند اوضاعش خراب است! / خدا! شکرت که « مَلحم » آفریدی!

نژاد زرد و سرخ و تیره داریم /  خلایق را چه درهم آفریدی!

( به غیر از رنگ های بیت قبلی / سفید و سبزه را هم آفریدی )

همین دنیا برای زجر کافی ست / چرا دیگر جهنم آفریدی؟

برای من که سرما خورده هستم  /  به جای قرص، شلغم آفریدی!

برای عاشقان اهل تعظیم!  /  گروهی را معظّم آفریدی!

خداوندا تو که بخشنده هستی / چرا یک دانه « حاتم » آفریدی؟

اگر نامحرمم من با فلانی /  چرا در « غرب » محرم آفریدی؟

خدایا! بنده « خوشحالم » ولی حیف / برایم روز و شب غم آفریدی!

امیرحسین خوش حال

@tanzekhoshhal

 


اشعار عاشقانه

دوشنبه 24 خرداد 1395

نوع مطلب :اشعار جد، 

چهارپاره ای عاشقانه:

شده ام بی تو مثل ماری که

نیش هایش دگر ندارد زهر

بی تو مرداب انزلی شده اند

کوچه پسکوچه های قائمشهر

مرگ بر من که مانده ام تنها

زیرِ بارانِ شکـلِ خاکستـر

رفتی و دشمنم شده حالا

ساحلِ خاطــراتِ بابلسر

بی تو باید کلاس درسم را

سوی یک اتفاق نو ببرم

واج و تکواژ و واژه و غیره

همگی را به سمت « تو » ببرم

شمعی و من شبیه پروانه

کیف دارد که پرپرم بکنی

سدّ راهت نمی شوم اما

کاش یک لحظه باورم بکنی

با خودم فکر می کنم گاهی

بودنم بی تو کار خوبی نیست

با خیال تو زندگی کردم

با خیالی که یار خوبی نیست

مُرده ام تازگی نمی دانی

خانه ی بی تو مثل یک قبر است

صبر شاید ثمر دهد اما

بدترین کار زندگی صبر است

توی این خانه شاعری مرده

قهوه و میز و صندلی هستند

کوچه پسکوچه های قائمشهر

بی تو مرداب انزلی هستند

امیرحسین خوش حال

@tanzekhoshhal

 



فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
پیوندها
نظرسنجی
    به وبلاگ و اشعار بنده چه نمره ای میدهید؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها