أشهد أن بی کسی؛ الله اکبر بی کسی / لافتی الا دلم لاسیف الا چشم تو
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

شعر عاشقانه

سلام به همه ی شما عزیزان.

    در این شماره ی وبلاگم دو شعر عاشقانه تقدیمتان می کنم. اولی غزل است و دیگری مثنوی.

ـ شعر اول:

تو اگر ناز کنی، شهر به هم می ریزد

روسری باز کنی، شهر به هم می ریزد

به خدا گریه کنی، ماه؛ زمین می افتد

خنده آغاز کنی، شهر به هم می ریزد

تو عقابی شدی و رهگذران حیرانت

قصدِ پرواز کنی، شهر به هم می ریزد

نکند وحی بیاید تو پیمبر بشوی

فکرِ اعجاز کنی، شهر به هم می ریزد

مدتی هست که در عمقِ وجودم دردی ست

گر که ابراز کنم!، شهر به هم می ریزد...

امیرحسین خوش حال

@Ahkhoshhal

 

ـ شعر دوم:

تلخم اندازه ی آن قهوه که جوشیده شده

مثلِ آن سیب که در باغِ تو پوسیده شده

بی تو با ساعتِ دلگیرِ اتاقم قهرم

مرگ بر من که کنون دلخوشِ قائمشهرم

قهوه و فندک و سیگار؛ دقم خواهد داد

عکسِ تو گوشه ی دیوار؛ دقم خواهد داد

تازگی باعثِ خندیدنِ همسایه شدم

بی خیالِ غزل و جزوه ی آرایه شدم

کاغذِ شعرِ من از ابرِ غمت خیس شده

بدترین کارِ جهان بعدِ تو تدریس شده

پر و خالی بشود بعدِ تو جاسیگاری

متنفر شدم از نیمه شب و بیداری

دوست دارم بروم لاتِ محل را بزنم

یا اگر پا بدهد کله ی خود را بکنم

دوست دارم وسطِ شعرِ خودم عر بکشم

داخل کاسه عرق ریزم و هی سر بکشم

دوست دارم بزنم یکسره فریادِ بلند:

« حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند »

شده ام شکلِ بهاری که خزان خواهد شد

« نفس بادِ صبا "زهر" فشان خواهد شد »

دلِ من را ز غمِ عشق جدا نتْوان کرد

« تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد »

آدمی نیست در این شهر که یوسف بخرد؟

« نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد؟ »

مثلِ مَردی شده ام کز پسرش خورده شکست

« مَطَلب طاعت و پیمان و صلاح از منِ مست...»

امیرحسین خوش حال

@Ahkhoshhal

 

 



نوشته شده توسط :امیر حسین خوش حال
یکشنبه 15 مرداد 1396-11:59 ق.ظ
نظرات()