أشهد أن بی کسی؛ الله اکبر بی کسی / لافتی الا دلم لاسیف الا چشم تو
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

شعر عاشقانه

سلام دوستان عزیزم.

گاهی کنارِ ریلِ قطارِ «قائمشهر» قدم می زنم. دلگیر است و تلخ. بوی رفتن می دهد. با آن حال و هوا سروده شده است و تقدیمتان:

جدائیِ من و تو ابتدای بحران بود

شبیهِ کندنِ شهری ز خاکِ ایران بود

تو بغض کردی و رفتی؛ کسی نمی خندید

کنارِ لاشه ی من کرکسی نمی خندید

هنوز خاطره دارد ز بودنت این شهر

چقدر حوصله کردم درونِ قائمشهر

سکوتْ سهمِ من است و فشارِ تنهایی

شبیهِ معجزه گشته دو استکان چایی

صدای قلبِ مرا این قطار می فهمد

سری که رفته در آغوشِ دار می فهمد

قسم به « مولوی » و شعرهای تلخِ خودم

که من دوباره شکستم؛ دوباره پا نشدم

قدمْ دوباره زدم در سکوتِ طوفانی

چه سرنوشتِ بدی: « شاعری خیابانی »

نبودی و سرِ بودن قمار می کردم

پس از تو با دلِ تنگم چه کار می کردم؟

پس از تو چاره ندارم، چرا نمی فهمی؟

کنارِ ریلِ قطارم، چرا نمی فهمی؟

قطارِ ساری و مشهد، قطارِ ساری و من

چه خودکشیِ قشنگی به رویِ ریلِ ترن

قطار می گذرد یک « امیر » افتاده

کنارِ ریل و « حُسینش » در آنورِ جاده

کنارِ ریلِ قطار آدمی رها شده است

وَ «خوش» که از سرِ «حالِ» خودش جدا شده است

هزار و سیصد و رفتی؛ هزار و سیصد و رَفـ ...

قطارِ ساری و مشهد؛ قطارِ ساعتِ هَفـ ...

اَ میـ ر حُـ سِیـ نِ خُشـ حال

@Ahkhoshhal

 



نوشته شده توسط :امیر حسین خوش حال
یکشنبه 29 مرداد 1396-02:00 ب.ظ
نظرات() 

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.