تبلیغات
امیرحسین خوش حال - شعر عاشقانه
دوشنبه 9 بهمن 1396

شعر عاشقانه

   نوشته شده توسط: امیر حسین خوش حال    نوع مطلب :اشعار جد ،


ـ تقدیم به شما این عاشقانه:

[ شده ام پنجره ای رو به خودم

ترسم این است که سنگم بزنند

ترسم این است که افرادِ محل

بهرِ تخریب؛ کلنگم بزنند...]

راه میخواست مسافر بشوی

عشق میخواست تو شاعر بشوی

درد میخواست مرا دق بدهی

سوژه دستِ دل عاشق بدهی

قالبِ شعر به هم خورد، نرو

شاعری واژه شد و مُرد، نرو

[ دو نفر ساعتِ ده، ساعت نُه

دو نفر آن طرفِ پنجره... اوه ]

شعر اینگونه لجن شد؛ به درک

شاعری مُرد و کفن شد؛ به درک

آسمان محوِ زمین شد به درک

آخرِ قصه همین شد به درک

[ شب قرار است که باران بشود

بکنم سرفه و طوفان بشود

باز با مزه ی غم مِی بخورم

وَ غزل های تو را سر ببُرم ]

من و تنهائی و شعر و اتودم

شده ام پنجره ای رو به خودم

ترسم این است که سنگم بزنند

مَردمِ ... ( هرچه که ) رنگم بزنند

بعدِ تو قافیه ها خسته شدند

همه ی مدرسه ها بسته شدند

نکند هوش و هَواصَم برود

شور و غوغا ز کلاسم برود

نکند عشق؛ مجازی بشود

وَ شبی شعر؛ ریاضی بشود

نکند مثنوی ام « نیست » شود

قالبِ شعریِ من « زیست » شود

نکند « رابعه » معقول شود

وَ غزل؛ صاحبِ فرمول شود

نکند « هندسه » عطار شود

مولوی عاشقِ پرگار شود

نکند جاذبه؛ اعجاز شود

« نیوتن » حافظِ شیراز شود

نکند... ( پنجره ای بسته شده

شاعری از همه چی خسته شده

به خودش خیره شده آنورِ میز

شب و تنهائی و یک چاقوی تیز )

خرخره... لکه ی خون... فرشِ تری

شاعری مُرد و نمانده اثری...

امیرحسین خوش حال