تبلیغات
امیرحسین خوش حال - دلنوشته و شعر
دوشنبه 7 اسفند 1396

دلنوشته و شعر

   نوشته شده توسط: امیر حسین خوش حال    نوع مطلب :دل نوشته ،اشعار جد ،

دل نوشته و شعر عاشقانه:

هربار که وارد شهری می شوم؛ در پشتِ چراغ خطر یا دور میدان به آدم ها و ماشین ها نگاه می کنم. بعد به خودم می گویم که: « اگر تو این جا نبودی این چراغ سبز و قرمز نمی شد؟ این ماشین از این جا رد نمی شد؟ این مرد با پلاستیک خریدش از این جا عبور نمی کرد؟». راستش را بخواهید همه ی این اتفاق ها بدون حضور من هم رخ می داد... وَ بعد ناگهان دلم می گیرد.

با خودم می گویم که حتمن خیلی میدان و پیاده رو و کافه و رستوران و چراغ وجود دارند که من در کنارشان نیستم و آن ها هم دارند کارشان را انجام می دهند. حتمن خیلی صندلی وجود دارد که من رویشان ننشسته ام، حتمن خیلی آدم ها هستند که من با آن ها آشنا نیستم... وَ بعد ناگهان دلم می گیرد.

گاهی فکر می کنم که درختان و پیاده روها و کافه ها و رستوران ها و هتل هایی که با من خاطره دارند با خیلی های دیگر هم خاطره دارند و شاید بیشتر از من. به خانه ام فکر می کنم که قبل از من کلی آدم دیده و شاید با آن ها بیشتر دوست بوده تا من... وَ بعد ناگهان دلم می گیرد.

خیلی جاها از خودم نشانی می گذارم و بعدها مجدد به آن مکان ها بازمی گردم و آن نشانی پنهان کرده را پیدا می کنم و به آن روز و آن حال و هوایم فکر می کنم... وَ بعد ناگهان دلم می گیرد

گاهی مسیر مدرسه ی قدیمم را قدم می زنم و به مغازه ای که از آن کیک می دزدیدیم نگاه می کنم و به خانه هایی که زنگشان را زدیم و فرار کردیم خیره می شوم و بعد ناگهان دلم می گیرد

گاهی از یک خطم به خط دیگرم پیام می دهم و چندین پیام خودم به خودم می دهم و درد دل می کنم... وَ  بعد ناگهان دلم می گیرد.

گاهی به « آن ها » فکر می کنم، گاهی به « شما » فکر می کنم، گاهی به « ما » فکر می کنم، گاهی به « او » فکر می کنم، وَ همیشه به « تو » فکر می کنم، به « تو » که داری این نوشته را می خوانی و شاید گاهی وَ یا شاید همیشه به « من » فکر می کنی... وَ بعد ناگهان دلم می گیرد، دلم می گیرد، دلم می گیرد.

انگار خدا دل را فقط برای گرفته شدن و تنگ شدن آفریده است. وَ چه سخت است دل گرفتگی و چه تلخ است دل تنگی. دلگیری یعنی همین چیزی که من کنون می نویسم و تو بعدن می خوانی. دوست دارم درون ابری پنهان شوم و بمانم و بمانم تا روزی باران شوم و ببارم و ببارم بر سر آن هایی که دلشان می گیرد، بر سر آن هایی که دلشان تنگ است، بر سر آن هایی که سه شنبه ها را به پنجشنبه ها ترجیح می دهند، بر سر آن هایی که نگاهشان از چشمانشان زیباتر است، بر سر آن هایی که باران را از پشت پنجره نگاه نمی کنند، بر سر آن هایی که می شناسمشان و نمی شناسندم، بر سر چترهایی که هرگز لذت زیرِ چتر بودن را تجربه نکرده اند... و بعد ناگهان دلم بگیرد، وَ بعد ناگهان دلم بمیرد...

این شعر عاشقانه محصول همین دلگیری هاست. تقدیم شما که بهترین هستید:

در اتاقی که بوی غم میداد

یکنفر داشت یک نفر میشد

یکنفر با تمامِ باروتش

داشت کبریتِ بی خطر میشد

گرچه دریای پر تلاطم بود

مثل دریای بی تلاطم شد

یکنفر با تمامِ رؤیایش

داخل قابِ آینه گم شد

یکنفر خوابِ زندگی میدید

روزها با دو چشمِ بیدارش

عاقبت یکشبی خودش هم سوخت

داخل سرفه های سیگارش

بی محابا علیهِ زندگی اش

یکنفر داشت کودتا میکرد

در خیابانِ خلوتِ ذهنش

جمله ای هی سر و صدا میکرد:

مرگ بر اضطراب و بیداری

مرگ بر وزنِ شعرِ تکراری

مرگ بر ریتمِ تندِ ساعت ها

مرگ بر صادقِ هدایت ها

مرگ بر جمعه های بارانی

مرگ بر لحظه های پایانی

مرگ بر خنده های مصنوعی

مرگ بر زنده های مصنوعی

مرگ بر صندلی بدون شما

مرگ بر کعبه ی بدون خدا

مرگ بر شال و مانتوی آبی

مرگ بر هرچه روی آن خوابی

مرگ بر هرکسی تو را دیده

مرگ بر هرکه با تو خندیده

مرگ بر خانه ی بدون هوا

مرگ بر کافه ها، پیاده روها...

( ـ قشنگ بود.

ـ ممنون.

ـ بهتره با شعر ادامه ندیم.

ـ چرا؟

ـ زندگی که شعر نیست.

ـ شعر که زندگی هست.

ـ شعارِ خوبی بود.

ـ شعار از شعور میاد.

ـ انسانِ مدرن نیازی به شعر نداره.

ـ شعرم نیازی به انسان مدرن نداره.

ـ مَردم درگیرن؛ کی حال داره شعر بخونه

ـ چون شعر نمی خونن درگیرن.

ـ تو که شعر خوندی کجای دنیارو گرفتی؟

ـ تو که نخوندی کجای دنیارو گرفتی؟

ـ هدفِ شعر و نمی فهمم.

ـ شعر خودش هدفه.

ـ دیر شده، باید برم... )

وَ همان حدسِ احتمالی شد

کافه با رفتن تو خالی شد

کوچه ها زیر پای عابرها

عابران روی حلق شاعرها

داخل خانه بوی غم میداد

ظرف و لیوان بوی سم میداد

شهر آماده ی خبر میشد

یکنفر داشت یک نفر میشد...

امیرحسین خوش حال